نوبنیادگرایی در لباس الحاد
نمیدانم کارهای ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) را دیدهاید؟ دانشمند خداناباوری که شدیدا پروژهی تبلیغ خداناباوری را پی میگیرد و دور دنیا راه میافتد و بنیادگرایان مذهبی را گیر میآورد و با آنها مصاحبه میکند و میکوشد دین را امری عقبافتاده، خطرناک و ضد بشر نشان دهد. چند کتاب هم چاپ کرده است که من، به لطف یکی از دوستان خداناباورم که خیلی مشتاق پروژهی اوست، نسخهی الکترونیک آن کتابها را به ضمیمهی چندین فایل تصویری از مصاحبههایش در اختیار دارم. پلانتینگا هم به نقدهای او بر براهین خداباوری جوابی داده است.
اخیرا کتابی چاپ شده است با عنوان "من به ملحدان ایمان ندارم" (I Don't Believe in Atheists) که نوشتهی نویسندهی مشهور نیویورک تایمز، کریس هِجِس (Chris Hedges) است. هجس به مدت هفت سال مدیر میز خاورمیانهی نیویورک تایمز بوده است و خصوصا در پوشش خبری جنگ بوسنی و کوزوو بسیار فعال بوده و در سال 2002 عضو تیمی بوده است که به خاطر پرداختن پیگیرانه به موضوع تروریسم جهانی (global terrorism) جایزهی پولیتزر (Pulitzer Prize) را به خود اختصاص داد. او نویسندهی کتابهای پرخوانندهای است مانند کتابی با عنوان کنایی "جنگ، نیرویی که به ما معنی میدهد" (War Is a Force That Gives Us Meaning)، "فاشیستهای آمریکایی" (American Fascists) و نیز "آنچه همگان دربارهی جنگ باید بدانند" (What Every Person Should Know About War). هجس در نشان دادن نقش نئوکانهای امریکا (یعنی همان فاشیستهای آمریکایی) در سلطه بر جهان استاد است.

کتاب "من به ملحدان ایمان ندارم" دربارهی گروهی است که به باور نویسنده درست در خط سلطهی نئوکانهای امریکا عمل میکنند: "نوملحدان". او علاوه بر داوکینز، که ذکرش گذشت، از این چند نفر هم به مثابهی مصادیق این گروه یاد میکند: سام هریس (Sam Harris) و روزنامهنگار و نویسندهی پرخوانندهای به نام کریستوفر هیچِنز (Christopher Hitchens). هجس، که خبرنگار تخصصی حوزهی بنیادگرایی و تروریسم است، معتقد است این نوملحدان، نوبنیادگرایانی به خطرناکی بنیادگرایان مذهبی اند (چه بنیادگرایی مذهبی ِ حکومتی مانند حکومت اسرائیل، ایران و بنیادگرایان مسیحی نزدیک به نئوکانها و چه بنیادگرایی مذهبی ِ غیر حکومتی مانند طالبان و القاعده). هجس معتقد است بنیادگرایان مسیحی ِ نئوکان امریکا از یک سو و نوبنیادگرایان نوملحد امریکا از سوی دیگر مانند دو لبهی قیچیای هستند بر گلوی دموکراسی و جامعهی باز امریکا.
اگر میخواهید دربارهی این کتاب بیشتر بدانید، این دو لینک را پی بگیرید (خصوصا آنهایی که بنیادگرایی را "ذاتا" پدیدهای دینی میدانند غفلت نکنند): ۱ و ۲

نظرها
اين سه نفری را که اسم بردی، «سه تفنگدار» الحاد در روزگار ما هستند. اين را هم دقت کردهای که داکينز دارد از سرمايهی علمیاش، که چندان هم در آن زمينه کار درخشانی نکرده است، استفاده میکند برای پيشبرد و موجه کردن سخناناش در دينستيزی؟ خيلی وقت است میخواهم چيزی دربارهی داکينز بنویسم و فرصتی نمیشود. اما خلاصه و چکيدهی نکته را تو آوردهای. من هم شايد بعداً چیزکی در باب اصل مدعيات داکينز نوشتم.
ولی فکر میکنم بايد عنوان را مینوشتی «بنيادگرايی جديد در لباس الحاد». اينها ظاهراً لباس الحاد را پوشيدهاند ولی اساساً بنيادگرا هستند. و گرنه ملحدانی هستند که مثل اينها جنجال به پا نمیکنند و با اين لحن و زبان و ادبيات سخن نمیگويند. اينها از آن ملحدانی هستند که رونق الحاد را هم بردهاند!
Posted by: داريوش | March 22, 2008 7:06 PM
بههر حال، چاک جهل و حمق بپذیرد رفو. سری پر شور و شر میخواهد که دنبال یکی مثل داوکینز راه بیافتید و بخواهید نقد سخنان او کنید. از من گفتن بود. نمونههای ایرانیاش که الحمدلله معرف حضور هستند...
Posted by: سوشیانت | March 22, 2008 9:43 PM
سال نو مبارک
سال خوبی داشته باشید.
در ضمن لینک کتاب هم فیلتره
با هیچ فیلترشکنی هم باز نمشه
Posted by: کوهزاد | March 24, 2008 6:25 PM
من برعکس شما کمی مخالف این دیدگاه هستم. شاید درست تر بود که بگویم برعکس Chris Hedges. به این دلیل که تلاش این دسته از ملحدان در اصل برای مبارزه با بنیادگرایی دینیست. اگر هم اسمش را می گذارند بنیاد گرا ( که درست نیست )، این ملحدان هیچ وقت آدمی نمی کشند، چنانکه بنیادگرایان دینی کمر به نابودکردن نسل بشر بسته اند. از این گذشته روشنفکری را همیشه با سیاست قاطی نکنیم. یک ملحد روشنفکر به بیانیه ی حقوق بشر که دین را چیز شخصی می داند و به حریم خصوصی انسان ها احترام می گذارد ایمان دارد، اما این دلیل نمی شود که از سیر رو به رشد خطر بنیاد گرایی نترسد و برای ریشه کردن آن تئوری ندهد. اینان کسانی هستند که به خوبی نقش مخرب دین را در جوامع بشری مطالعه کرده اند و به عنوان یک انسان ملحد دلیل بسیاری از آفت ها را در دین می بینند. پس بازهم به عنوان یک انسان وظیفه دارند تا برخلاف آن چیزی که رایج است و به ادیان احترام می گذارند فرياد کنند که آقا! این دین در حال نابودی نسل بشر است. چه بنیادگرایی اش باشد چه حتی شخصی اش.
ما حتی در حوزه ی دین شخصی هم هزاران هزار مشکل داریم. به راحتی می توان تضاد دین با آزادی های فردی و اجتماعی را مشاهده کرد. حال شاید عده ای بگویند در جوامع غربی حکومت سکولار است اما هرکسی هم که دین دارد ضربه ای به جامعه نمی زند. ایشان با این حرف مخالفند. زیرا که آینده را هم می بینند. بازگشت دوباره ی جنگ های صلیبی را می بینند. تجاوز به حریم خصوصی انسان را توسط خود همان فرد می بینند. سرکوب زندگی را می بینند. گذر تاسف بار پست مدرنیته به کلاسیسم را ایمان دارند.
چه زیبا یوستین گوردر در کتاب دختر پرتغالی ( فکر می کنم در همین یکی بود ) بیان کرده. در قالب داستان می گوید که برای از بین نرفتن دستآوردهای فلسفی بشر و ایضا بازنگشتن دوباره به آنجا که سالها مردم بدبختی کشیدند ( عصر ادیان منظور است ) باید به هر بچه ای یک کتابچه ی جیبی داد که در آن تاریخ فلسفه به زبانی ساده بیان شده باشد. باید به او گفت که در تاریخ چه بوده و چه مبارزاتی شده که امروز به این دستاورد ارزشمند رسیده ایم. وگرنه آینده ی بشر بسیار وخیم خواهد بود. همین حالا هم در همان جوامع سکولار غربی است که مسلمانی بچه اش را در کانادا می کشد چون حجابش را رعایت نمی کرده. همین حالا هم در همان جوامع، روز به روز به آمار دینداران و خداباوران ( هرچند که سرعتش هنوز کم است ) افزوده می شود.
بازهم تکرار می کنم، وظیفه ی یک روشنفکر با وظیفه ی یک انسان عادی فرق دارد.
Posted by: طاها | March 25, 2008 3:47 PM
بسم الله
هفت و هشتاد و سیصد و هزار...
...
Posted by: سید کمال الدین دعائی | March 25, 2008 8:37 PM
سلام!
سال نو مبارک!
تلفظ درست هجیز است. هجز هم می شود.
بحث تخصصی و مافوق معلومات فعلی ی من است!
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی، ایران، تهران | March 26, 2008 8:17 PM
شکر خدا که بعد از ماهها تلاش بالاخره تونستم به این وبلاگ فخیمه پیامی بفرستم .
عیدت مبارک یاسر جان .
فعلن همین . باقی باشه بعد که حالی بود . وبلاگ من هم حسب الامر و فتوی حضرت عالی سری در آورده . این را همه جا می گویم که بدانند هنوز حرف دوست برای من سند است...
شاد باشی عزیزم.
مهدی آقامرادی
Posted by: مهدی افق | March 27, 2008 11:41 PM
سال نو مبارک ، موفق وپیروز باشید.
Posted by: منوچهر | March 28, 2008 12:57 AM
ایضا سلام خدمت شما
سال نو مبارک.بهتره بگم بهار مبارک.
همین که فی بادی النظر از بلاگ خوشتون اومده باعث مباهات و سروره دوست(بخونید استاد)ملکوتی.
راستش من هیچ وقت نفهمیدم ((بنیاد ))چه نقشی تو واژه ی بنیادگرایی بازی میکنه و مقصود از بنیاد چیه؟؟چون فکر میکنم توی عصر فعلی باید از این پرسش که بنیادهای ((این))یا ((آن))چی هستن دست برداریم و به جاش فکر کنیم چطور میشه این یا اون بخش فرهنگ رو باهم هماهنگ کرد.یعنی امروز کار اصلی تو ساحت اندیشه باید این هماهنگ کردن ها باشه نه پیدا کردن بنیادها و زمینه ها.چون تا زمانی که دگرگونی فرهنگی هست باید کهنه و نو با هم سازش پیدا کنن.
البته این سازش و هماهنگی بسته به تاریخ و جغرافیای متفاوته.یعنی مثلا تو آمریکا یه جوره تو ایران یه شکل دیگه.تو نسلهای بعدی هم یه جور دیگه...ببخشید این واپه ی بنیاد همه ی قوای منو گرفت انگار.تقصیر مرحوم رورتی ه.÷ایدارباشید.
راستی پوزش میخام اینقدر دیر اومدم سفر بودم.
Posted by: مریم آزاد | March 29, 2008 1:51 PM
سلام علیکم.
عبدالکریم سروش پُر است از تناقض. پُر است از مغلطه. سروش چی را قبول دارد؟ بگوید چی را قبول دارد تا با او، با آنچه قبول دارد، گفت و گو کنیم. حافظ را قبول دارد؟ مولوی را قبول دارد؟ غزالی را قبول دارد؟ قرآن را قبول دارد؟ محمد را قبول دارد؟ سروش هدفش چیست؟ اخلاق است؟ سخنرانیها و کشفیات و اختراعات پی در پی او، اخلاق را در ایران یا جهان اسلام بهبود بخشیده است؟
توجه کنید:
قسمتی از جواب دوم سروش به بهمن پور:
«محسن فيضکاشاني، شيعه خالصي است که با انديشه غيرشيعي سرآشتي و مدارا ندارد و در ويرايش کتاب ابوحامد، و افزايش و پيرايش آن، ابداً مجامله و تعارف نميکند، با اين همه به تقريب سهربع کتاب ابوحامد بدست فيضکاشاني تطهير شيعي ميشود و دستنخورده برجاي ميماند و تنها در بخش فقهيّات و کلاميات است که آراء ابوحامد سترده ميشود و جاي خود را به اجتهادات فقهي و اعتقادات کلامي فيض کاشاني ميدهد. آن بخش فربه که فيض و ابوحامد را برادرانه بهم ميرساند و ما درانه تغذيه و ترضيع ميکند، همان اخلاقيات و عرفانيات است که به حقيقت گوهر دين، و مقصد واپسين حضرت سيدالمرسلين است. چنين است هم وزني جواهر و کم وزني اعراض و هم طرزي و هم ترازي شيعيان و غير شيعيان در امور گوهري دين، و اين است سّر آن معنا که مولانا فرمود:
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنا رفت آرام اوفتاد
هم از اين روست رأي صاحب اين قلم که در شرعيّات و فقهيات (يعني همان قشرّيات و عرضيات، که مطلوب بالعرض شارعاند) پيروي از هر يک از فقيهان، خواه شيعي و خواه غير شيعي، مجاز و مجزي است.»
ــ وقتی فردی (سروش یا من یا شما یا ...) به شرعیات و فقهیات بگوید «همان قشریات و عرضیات»، انتظار دارد شرعمداران و فقها او را چه بنامد؟ عارف واصل؟ عارف اخلاقی؟ مجسمه ی اخلاق؟ اهل معنا؟
ــ اگر از دید سروش پیروی از هر یک از فقیهان، خواه شیعی و خواه غیر شیعی، مجاز (و «مجزی») است، پس:
سروش دیگر چه کار دارد به حوزه های علمیه و فقها و مقلدان فقها؟ خب مجاز و مجزی اند دیگر. هان؟
پس به ابن حزم هم وقتی می گوید «احدي از پيشوايان در اين باره اختلاف ندارد كه عبدالرحمان بنملجم، علي رضياللهعنه را نكشت مگر در اثر تأويل و اجتهادي كه برايش ثابت كرد در اين كار مُصاب است»، اشکال و ایرادی وارد نیست. هان؟
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی، ایران، تهران | March 29, 2008 4:38 PM